تبليغاتX
زمزمه های شبانه با تو

زمزمه های شبانه با تو

...

یه روز ویژه خوشگل....

...

....

بازم بهشت روی زمین

بازم سلام

اومدم ازت يه عذرخواهي كنم .....

نزديكاي ظهر ساعت 1:30 بود كه احساس كردم اصلا حالم خوب نيست ....دست و پام يخ بود سرم اينقدر گيچ ميرفت كه نميتونستم از سرجام بلند شم ....مامان  بهم اب قند داد اما چشمام همش سياهي ميرفت .... با مامان و بابا رفتيم درمانگاه . دكتر فشارم رو گرفت گفت فشارت خيلي اومده پايين .... تازه اومدم خونه سرم زده بود دكتر بهم ....... اون موقع هم كه بهت زنگ زدم مامان اتاق نبود رفته بود با بابا پيش دكتر . و واسه همين سريع خداحافظي كردم ....... نخواستم بهت بگم چون دوست نداشتم نگرانم شي و حالا كه رفتي مهموني ، بهت خوش نگذره.....اومدم معذرت خواهي چون اين اولين بار بود كه چيزي رو ازت پنهون ميكردم ...بازم ببخشيد .... اما الان خوب خوبم ..........اما يه چيزي بگم مهرداد ؟ هربار وقتي حتي بيحال بودم اينقدر قربون صدقه ام ميرفتي كه يادم ميرفت دردمو .....اما امروز چون بهت نگفته بودم و نميدونستي جاي قربون صدقه هات  خيلي خالي بود .......

نگرانم نباشياااا الان خوبم خداروشكر .......

سلام عزيزم

دلم يه كم گرفته مهرداد .... نميدونم خدا چرا اين بار جوابمو نميده .... نميدونم شايد ازم خطايي سر زده كه اين بار بهم نگاه نمي كنه ....نميدونم شايدم حكمتي داره و باز ماييم كه تا به چشم خودمون نبينيم پي به حكمتش نمي بريم .......

ديروز وقتي نزديكاي ظهر بهم گفتي كه 5-6تا خونه پيدا كرديد خيلي خوشحال شدم واز ته دلم خداروشكر كردم اما وقتي شب بهم گفتي كه هركدوم از خونه ها به نوعي يا اجاره رفتن يا صاحبخونه پشيمون شده انگاري دوباره تمام شاديهام خراب شد ...... نميدونم چرا اين بار اينطور ميشه .... تاحالا نشده بود كه خدا واسه چيزي اينقدر منتظر نگهمون داره ....به خدا من كه شب و روز دارم دعا مي كنم ......اين تنها كاريه كه ازم بر مياد ......

منم كمتر از تو فكرم مشغول نيست ، منم كمتر از تو ناراحت نيستم ، منم خيلي از نگراني هايي كه تو داري دارم اما واسه تو ميخوام كه كوه باشم ، ميخوام كه بهت اميد بدم ، نميخوام منم باتو از اين نگرانيا حرف بزنم..... دو نفر بايد باهم اينطور باشن تا تحمل مشكلات و حل كردن اونها براشون اسون بشه ، بايد وقتي يه طرف ناارومه طرف مقابل اونو اروم كنه ، نه اينكه مشكل بشه روو مشكلش ...... اين مدت يه كم بي حوصله شدي و كاملا درك مي كنم كه تو هروقت فكرت خيلي به چيزي مشغول باشه اينطور ميشي ....گله نميكنم به هيچ عنوان ، و اميدوارم بتونم دركت كنم و بتونم بهت حتي واسه لحظه اي ارامش بدم .....يه وقتايي ديوونه ميشم به خودم ميگم نكنه كاري كنم يا حرفي بزنم كه توو اين فكرمشغولياي مهرداد منم بشم يه مشكل ، منم فكرشو مشغول كنم .......ميدونم شايد گاهي واسه اروم كردنت حرفاي تكراري ميزنم اما بدون هركاري دارم ميكنم تا ارامش رو توو وجودت ببينم ......ديشب وقتي بهم گفتي كه اينقدر بهت فشار اومده كه كاري رو كه خيلي وقت بود انجام نداده بودي يعني اشك نريخته بودي ، اين كار رو انجام دادي ، دلم اتيش گرفت ، بخدا انگاري يه كوه غصه توو دلم نشست .......خيلي سخته كه ببيني كسي كه دوستش داري ، كسي كه هميشه برات مايه ارامش و اميد بوده حالا اينقدر فشار فكري داشته باشه كه بخواد گريه كنه ........ و سخت تر از اون اينه كه توو اين موقعيت بتوني به طرفت ارامش بدي .....اينجور وقتا ارامش دادن كار سختيه ...... احساس ميكنم هردومون به يه استراحت فكري و ارامش و شادي نياز داريم و اونم وقتي بيشتر ميشه كه بتوني خونه پيدا كني و از اين مشغله فكري راحت بشي ......

من كه هنوزم دارم شب و روز از خدا اول ارامشت رو و بعد يه خونه خوب رو برات ميخوام .... اميدوارم خدا شرمنده ام نكنه ......... بازم از خودش ميخوام .........و اميدوارم به لطف و رحمت خودش ...

مهردادم تو رو خدا بيشتر مراقب خودت باش ...مراقب خودت و دلت ...... ببخش اگه گاهي نتونستم دركت كنم ....

دوستت دارم عزيزم

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام عزيز دلم

دست دست حالا رقص رقص  بتركه چشم حسود ايشالا ووووووووووووووووووي

خوب خوشحالم خوب اااااااااااااااااااااادوس دارم خوب ااااااااااااااااااااا خوب امروز ما جشن داريم خوب من و ميدادي اصلا هركي نميتونه خوشي ما رو ببينه بره بيرون ...... نه خوب همه ما رو دوست دارند پس همه مهمون بشيد توو جشنمون

امروز بازم تقويممون تاريخ بيست و هفتم ماه رو نشون ميده ....امروز بازم دلامون داشت لحظه به لحظه انتظار ميكشيد تا عقربه هاي ساعت باز 2:54 دقيقه ظهر رو نشون بدن......امروز عشق ما 23 ماهه شد. و تفاوت قشنگ ديگه اي كه با ماهگردهاي ديگمون داشت اين بود كه امروز هم جمعه بود .....يكسال و 11 ماه پيش يعني 23 ماه پيش وقتي خواستيم كه باهم باشيم اون روز هم جمعه بود ....... اما يه تفاوت خيلي بزرگ هست بين اون روز و بقيه ماهگردامون ..... اينكه اونروز ماهمديگه رو نميشناختيم ، چيزي از دنياي هم نميدونستيم ، نميدونستيم ايا تا به امروز باهم ميرسيم يا نه ، نميدونستيم قراره بينمون چيا پيش بياد، نميدونستيم قراره بهم ارامش بديم يا ارامش رو از هم بگيريم ؟؟؟ اما امروز بعد از 23ماه جواب اين نميدونستن ها رو خوب ميدونيم و خداروشكر مي كنم كه هيچوقت پشيمون نشديم و پشيمونمون نكرد از گذشت اين 23ماه .....

اين 23ماه واسه من و تو يعني لحظه لحظه كنار هم بودن ، زير سايه مهربون خدا بودن ، دريا دريا ارامش، دنيا دنيا شادي و عشق ، و دو تا دل پر از عشق همديگه و ياد خدا ........اين 23ماه به اندازه تمام 23سال سنم بهترين روزها و شبها رو باهم تجربه كرديم ، اين 23ماه خدا لحظه اي نگاه مهربون و دستاي گرمش رو از ما و عشقمون دور نكرد ، اين 23 ماه يعني 23ماه خوشبختي ..... چند روز پيش وقتي خيلي دلتنگ بودم ازت پرسيدم مهرداد به نظرت ما خوشبختيم ؟؟ گفتي اره عزيزم وقتي كنارهم اينهمه ارامش داريم يعني اينكه خيلي خوشبختيم .......جواب اين سوال رو اونروز ميدونستم و بارها اين خوشبختي رو توو قلبم و توو نگاه به اسمون ابي خدا فرياد زده بودم اما دوست داشتم تو هم بگي كه خوشبختيم .....خداروشكر مي كنم كه اين خوشبختي رو هردو احساس مي كنيم واين قشنگترين حسيه كه خدا ميتونه توو دل دو نفر نسبت به هم قرار بده ....

23ماه پيش وقتي تصميم گرفتم كه دل زخميم رو ، دلي كه بهت گفته بودم دلي ندارم كه بهت بسپرم رو ، به دستاي مهربونت بسپارم نميدونستم با اين دل نيمه جون قراره خدا و تو چيكار كنيد؟ نميدونستم قراره اخرين نفسش هم گرفته بشه يا دوباره جون بگيره و بشه بهتراز روز اول ؟ اما باز به خدا سپردم همه چي رو خواستم و خواستيم و خواست كه باهم باشيم ........ و حالا ميفهمم كه دستاي مهربون خدا و نفس گرم تو با دل من معجزه كرد .....بهتره بگم نفس گرم عشقمون با دلامون معجزه كرد .....اون روزا من و تو شايد با نهايت ترديد و شك خواستيم كه توو دنياي هم وارد شيم ، شايد يه جورايي ميترسيديم از راهي كه پيش رو داشتيم ، اما خوشحالم و شاكرم كه امروز ديگه نه خبري از اون شك و ترديد هست و نه از اون ترس .... امروز واسه همديگه اشناتر از هر اشناييم ، امروز شديم نيمي از وجود همديگه ، امروز شديم مايه ارامش همديگه و امروز من و تو باهم دستامون رو به سوي درگاه خدا دراز كرديم و ازش تشكر مي كنيم كه ما رو وارد دنيا و دل همديگه كرد و خودش حتي آني چشم ازمون برنداشت ، و باز هم دستامون رو دراز مي كنيم تا خدا بهترين روزها و شبها رو بازم برامون بسازه و دستامون رو خالي برنگردونه ......

اره مهردادم گذشت ، 23ماه گذشت ، 23ماه كه لحظه به لحظه اش برامون شيرين ترين لحظات و صداي حركت عقربه هاش و ورق خوردن كاغذهاي تقويمش قشنگترين اهنگ زندگيمونه ، و حرفامون توو قلب هم بهترين زمزمه هاي عشقه .......

باورم نميشه كه يكسال و 11ماه گذشت ....اما خوب ميدونم و خوب باورم ميشه كه تمام اين لحظات شيرين و قشنگ رو مديون كي هستيم .....خوب ميدونم كه اگه فقط به اندازه يه پلك زدن من و تو رو به حال خودمون ميذاشت و نگاهش رو ازمون برميگردوند الان من وتويي نبوديم تا امروز رو باهم جشن بگيريم . خداجون ازت ممنونم و فقط ميتونم با تمام دلم و با تمام وجودم ازت تشكر كنم و بگم خيلي دوستت دارم .

مهردادم شايد توو اين 23ماه وقتايي بوده كه اونطور كه بايد دركت نكردم ، شايد لحظه هايي بوده كه ناراحتت كردم ، شايد وقتايي بوده كه نتونستم بهت ارامش بدم ، اما مطمئن باش لحظه اي نبوده كه بخاطر داشتن اين عشق و داشتنت از خدا ممنون نباشم و لحظه اي نبوده كه با تمام قلبم دوستت نداشته باشم .... پس اگر كوتاهي بوده اميدوارم به تمام اين دلي كه تووش ياد خدا و عشقمون هست ببخشي......

با تمام دلم و عقلم ميگم كه از بودن با همديگه رضايت دارم و خدارو به خاطر محبتي كه در حق من و تو كرده شاكرم و بهترين روزها وشبها رو ازش ميخواهم و افتخار ميكنم به بودنت كنارم .......

اميدوارم روزها و ماههايي برسه كه توو خونه مشترك خودمون اين ماهگردها و سالگردها رو جشن بگيريم و هميشه يادمون باشه كه من و تو توو تقويم زندگيمون دوبار تاريخ تولد داريم .يه بار اول خرداد 63 و سي مرداد 65 و يه بار 27مهر86........از تولد اولمون هيچي به ياد نداريم اما خوشحالم كه خدا بهمون اين لطف رو كرد تا تولد دوممون رو هميشه به ياد داشته باشيم ..........

اميدوارم خدا بهترين روزها و شبها رو همينطور كه تا الان برامون ساخته از اين به بعد هم بسازه و قشنگترشون كنه و هرروز به ارزوهاي قشنگمون و به هدفهامون نزديك و نزديكتر بشيم ....

خداجون امروز بازم ميخوام واسه تمام اين 23ماه واسه تمام ارامشش ، واسه تمام شاديهاش ، واسه همه دلتنگيهاش ، واسه همه انتظارهاش ، واسه تمام اشكها و لبخندهاش ، واسه همه لطفهايي كه در حق من و مهرداد و در حق عشقمون كردي ازت تشكر كنم ...... ميخوام بگم ممنونيم كه ارامشي كه توو اين 23ماه زير نگاه مهربون تو و كنار همديگه داشتيم بهترين ارامش دنيا برامون بوده و هست . ممنونيم كه ما دونفر رو توو سرراه زندگي هم قرار دادي و عشقي رو توو دلمون نسبت به خودت و همديگه قرار دادي كه برامون شيرينترين و دوست داشتني ترين بوده و هست ......شكرت خداي مهربون و كريمم .....

خداجون بازم ميخوام مثل هميشه توو روز ماهگردمون چند تا ارزو كنم ، شايد تكراري باشه اما واسمون مهمه پس از تكرارش خجالت نميكشم و ميدونم هرچي تكرار كنم خسته نميشي .....

خداي مهربونم هرچي آفت و حقارت و آسيب و چشم بد و حسود و بخيل  هست از عشق من و مهردادي دور كن ....

خداي بزرگم توو اين روز ازت بهترين روزها و شبها رو در كنار هم ازت ميخوام ، كنار هم يعني سه نفري..

خداي عزيزم ابروي ما رو توو اين عشق هميشه حفظ كن و كاري كن كه اگه روزي خواستيم از عشقمون با خانواده هامون حرف بزنيم نترسيم و با افتخار براشون بگيم از اين لطفي كه درحقمون و توو دلامون قرار دادي ....

خداي بزرگوارم توو اين راه ما رو توو هيچ مرحله اي محتاج هيچ بنده اي نكن و همه كارهامون رو خودت رديف كن و برامون بساز ....

خداي كريمم توو دلامون هميشه اين اميد و توكل به خودت رو قرار بده و حفظ كن .....

خداي بخشنده ام ، اگه صلاح ميدوني كه من و مهردادم باهم باشيم براي هميشه ، اگه صلاح ميدوني كه ما در كنار هم خوشبخت باشيم ، اين باهم بودن و عشق توو دلامون رو براي هميشه به ما ببخش و عطا كن خوشبختي رو در كنار همديگه و زير سايه رحمت خودت ......

خداي يگانه  اين راه رو براي ما هموار و اسون كن و هرروز دري از درهاي رحمتت رو به روي ما و عشق ما باز كن ....

خداي پاكم اين عشق رو از هرچي ناپاكي و پليدي هست پاك نگه دار .......

به تو اميدواريم و منتظر روزها و لحظات و شبهاي قشنگتر و شيرينتر در كنار همديگه ، بازم ميگم سه تايي....

مهردادم خيلي دوستت دارم و بهترين ها رو براي تو ، براي خودمون و براي عشقمون از خدا ميخوام ...

دوستت دارم يار 23ماهه من ......

دوستت دارم مهردادم

 

 

                                                                   

23ماهگي عشق پاك و شيرينمون مبارك

سلام مهردادم .......

 

نميخوام مقدمه بگم ....يعني اصلا نميتونم مقدمه بگم

خيلي دلم تنگ شده خيلي ...... ديگه دلتنگي هروقت ميبينه سرم خلوته مياد سراغم اين روزا ..... مياد سراغم و تا مثل الان بارونيم نكنه ولم نميكنه ..... تا نبارم خيالش راحت نميشه ....نميدوني چقدر دلتنگتم مهرداد .... چقدر دلم تنگ شده واسه اينكه از يه صبح تا شب كنارهمديگه ، باخيال راحت باهم باشيم و اون روز برامون بشه بهترين روز خدا ...... نميدوني وقتي نميتونم حريف دلم بشم توو وقتاي دلتنگي چقدر كم ميارم درمقابلش ....نميدوني هر قطره اشكي كه ميريزم داره تو و بودن كنار همديگه رو فرياد ميزنه .... نميدوني وقتي ياد خاطراتمون ميفتم ، ياد روزايي كه روزاي ديدارمونه چقدر دلتنگي بيشتر بهم فشار مياره ...نميدوني وقتايي كه بيقرار ميشم چقدر برام سخته كه به دلم دلداري و اميد يه روز قشنگ ديگه رو بدم... نميدوني چقدر الان دلتنگتم كه هرچي ميبارم و مي نويسم اين دلتنگي ازم دور نميشه ......اره خانوميت دوباره لوس شده ، دوباره بدجور دلش هواي مهردادشو كرده ، دوباره .........................

نميدونم چرا امروز اينقدر دلتنگم ...... يادمه 3-4 روز پيشم اينطور شده بودم اما اون موقع تنها نبودم تا بتونم تمام دلتنگيهامو توو اشكام ببارم ، اما امروز تنهامو با قطره هاي اشكم دارم برات مينويسم و نميترسم از اينكه صدامو كسي بشنوه و اشكام رو كسي ببينه ....... بخدا بدجوري امروز دلتنگ شدم .....

ميدونم اين دلتنگيها قشنگي عشق رو بيشتر ميكنه ، قشنگي يه روز باهم بودن و شوق اونروز رو يه ماه كشيدن بيشتر ميكنه ......ميدونم اما وقتي دلتنگ ميشم اين دل ديوونه اينارو نميتونه بفهمه ..... اما توو پس همه اين دلتنگيها خداروشكر ميكنم كه ميدونم و اين اميد رو بهمون د اده كه اگه دلتنگ بشيم بايد منتظر يه روز ديدار قشنگ و  ارامش بخش باشيم و درمانش هم همينه كه ميدونيم انشالله خدا خودش بهترين روز رو برامون در نظر گرفته كه كنار هم باشيم ، كنار هم نفس بكشيم ، كنار هم يه صبح تا شب رو به بهترين شكلش بگذرونيم ....اميدوارم  روزهايي برسه كه از صبح تا شب و از شب تا صبح كنار هم باشيم و اونوقت به اين روزهاي دلتنگي از ته دلم زبون درازي كنم ......

اين روزا همش ياد روزاي ديدارمون ميفتم ،از اون اولا تا همين ديدار قبلي .....ياد خاطراتي كه هركدوم رو كه به ياد ميارم لابه لاي تمام اشكام به خنده ميندازتم از ديووونه بازيايي كه كنار هم داريم و داشتيم ..... نميدوني وقتايي كه دلتنگ ميشم چقدر اين شهر و خيابوناش برام منفور ميشه ، نميدوني وقتي از خيابونايي ميگذرم كه باهم گذشتيم و دلتنگي بيشتر بهم فشار مياره دوست دارم فرياد بزنم .....نميدوني وقتي دلتنگم و ميرم سراغ اهنگايي كه باهم ازش خاطره داريم ، با تك تك جمله هاش تك تك خاطره هامون يادم مياد و با تك تك كلماتش ميبارم كه شايد دلتنگيم كمتر شه ........ ميدوني الان دارم چي رو گوش ميدم ؟ اهنگي كه وقتي نزديك عيد پارسال كنار هم بوديم و شب شده بود و ديگه داشتي من رو ميرسوندي خوابگاه وقتي شنيديمش هردومون بغض كرديم و حرف زدن برامون سخت بود ....اهنگ معين :وقتي تو با من نيستي از من چه مي ماند ؟ از من جز اين هر لحظه فرسودن چه ميماند ؟ از من چه مي ماند جز اين تكرار پي در پي ؟ تكرار من در من مگر از من چه مي ماند .....

دلم خيلي تنگه خيلي ............

خدايا واسه همه اين دلتنگيهاي شيرين ممنون .......

خدايا زودتر يه روز ديدار قشنگ ديگه رو توو تقويم عشق ما برامون رقم بزن تا بازم به اسم بهترين روز خدا اين روز رو علامت بزنم توو تقويممون ....

خداجونم يه چيز ديگه هم از ته ته دلم ازت ميخوام .... خداجونم زودتر مهردادم رو از اين مشغله فكري خونه پيدا كردن نجاتش بده ...خدايا ميدوني اگه مهردادم نااروم باشه نميتونم منم اروم بگيرم ...خدايا مثل هميشه اون نگاه مخصوص و قشنگت رو به ما و عشقمون بنداز .....

دوستت دارم خداجون

دوستت دارم مهردادم

سلام مهردادي من

اخ كه نمي دوني امروز وقتي برام اپ كردي چه حالي شدم ...بخدا اينقدر دلم تنگ شده بود واسه نوشته هات، از حموم اومده بودم نميدونستم موهامو برم شونه كنم يا حرفاتو بخونم ....واسه همين هردو رو هم زمان انجام دادم ....بازم همون عطر قشنگ عشق از تووي حرفات ميومد و بازم من با تمام وجودم ميخوندمشون ........ ممنونم گرچه دوست دارم بازم تند تند برام اپ كني  چون هنوز دلتنگيم واسه نوشته هات كاملا برطرف نشده ......

حالا ميخوام از اين چند روزه برات بگم ، از حال و هوايي كه مهمون دلم بود ..... دوشنبه بود كه مهردادمن خيلي فكرش مشغول بود واسه خونه واينا ....شب شايسته برام پيغام داد كه مياي بريم فردا امامزاده ؟ منم از خدا خواسته گفتم اره حتما بريم خودمم نياز دارم ....فرداش ساعت 12:15 بود كه رفتيم . نزديك ساعت 1:15 رسيديم امامزاده صالح. اول رفتم 5بسته نمكي كه واسه انتقاليت نذر كرده بودم رو دادم و بعد يه بسته شكلات خريدم به نيت اينكه انشالله يه خونه خوب زودتر نصيبت بشه گرفتم . رفتم داخل امامزاده . رفتم و كلي حرف زدم و دعا خوندم . من از امامزاده صالح و امامزاده قاسم خيلي چيزا تا حالا گرفتم و هربار بعد از اينكه حاجتم رو دادن رفتم واسه پابوس و تشكر . اين بار هم واسه انتقالي تو رفته بودم و كلي عذرخواهي كردم ازشون كه دير رفتم اما خوب واقعا مشغله كاري نميذاشت ...يعني ساعتاش طوري نبود كه بتونم برم و با خيال راحت يه دل سير زيارت كنم . يه كم نشستيم حدود نيم ساعتي نشستيم ، بعد دوباره با كلي حاجت و اميد برگشتم و همه  چي رو سپردم بهشون . توو حياط شكلات رو پخش كردم ، هركسي برميداشت ميگفت انشالله قبول باشه و من ته دلم شاد ميشدم از دعاي مردم و ميگفتم انشالله ..... ميدونم دعاي ديگران در حق ادم خيلي ميگيره ....... بعد وقتي اومديم بيرون ، طبق معمول هميشه يه نگاه كردم به جايي كه هميشه وقتي مياي بيرون امامزاده منتظرم مي ايستي ...دم اون كتابخونه و دفعه پيش روو پله ها ....... هميشه يه نگاه ميكنم و بعد يه لبخند ميزنم .......

حركت كرديم به سمت امامزاده قاسم . خيلي خلوت بود اونجا . رفتم و با كلي شرمندگي ازشون عذرخواهي كردم كه خيلي دير رفتم واسه تشكر . اما ميدونستم كه ميبخشند به بزرگواري خودشون . اونجا كه زيارت ميكردم همش ياد بار اولي افتاده بودم كه باهم رفته بوديم امامزاده قاسم . همش فكر ميكردم تو هم الان اونجايي تووقسمت مردونه .....قربونت برم كه همه جا با مني ......شايد نزديك 2ساعتي اونجا نشسته بوديم و من اصلا حواسم به گذر زمان واينكه به مامان قول داده بودم كه زود برگردم كه واسه افطاري كه قرار بود عمه شكوه بياد خونمون كمكش كنم ، نبود ..... اينقدر غرق توو حرف زدن با امامزاده شده بودم كه حتي حواسم به شايسته هم نبود ..... اروم اروم توو دلم حرف ميزدم و اشك ميريختم و ازشون ميخواستم كه اون شب كه شب قدر اول بود برامون دعا كنند ..... خيلي حرف زدم باهاشون خيلي ....... بيرون كه اومديم شايسته يه نگاهي بهم كرد گفت چقدر امروز گريه كردي تو ....!!!! خنديدم گفتم خداكنه يه قطره اش رو قبول كنند ..... بيرون كه اومديم يه كم باهم نشستيم توو حياطش ....واي كه چقدر خلوت بود . بعد رفتيم سر مزار اون سه شهيدي كه اونجا هستند توو حياط و ازونا هم خواستن كه دعامون كنند ......ميگن دعاي شهدا مخصوصا دعاي شهداي گمنام در حق ادم قبول ميشه ......

بيرون كه اومديم تازه يادم افتاد به ساعت نگاهي بندازم ....واااي ساعت شده بود 4:40 ......همون لحظه بود كه مامان تماس گرفت و با يه كم ناراحتي گفت عجب قرار بود كه بياي كمكم ، عذرخواهي كردم از مامان و به شايسته گفتم بدو كه مامانم دست تنها مونده ......سوار شديم و رفتيم و نزديك 6 بود كه رسيدم خونه .ابجيا اومده بودن و داشتن كمك ميكردن ..... و اما شب ....شب قدر بود و خيلي وقت بود كه منتظر اين شبها بودم و بوديم .....من و تو يه اميد خاصي به اين شبهاي قدر داريم چون شب قدر 2سال پيش بود كه باهم اشنا شديم و خدا من و تو رو توو سر راه زندگي هم قرار داد .......

شب كه شد عمه اينا هنوز اينجا بودن و داشت مراسم شب احيا شروع ميشد ، اومدم اتاقم و در رو بستم و دلم رو دادم به دست خدا و باز خلوت قشنگي كه با خدا داشتم شروع شد ....... تا سحر بيدار بودم شب خيلي خوبي بود ...من تنها توو اتاقم احيا گرفته بودم و باباينا بعد از اينكه عمه رفته بود با دومادا و ابجيا احيا گرفته بودند . من كه احيام تموم شد رفتم اون اتاق ديدم اونا هم قران سر گرفتند ...راستش يه لحظه خيلي بغض كردم مهرداد ، يه لحظه جاي خاليت توو خونمون خيلي به چشمم اومد و اون لحظه از ته ته دلم ا ز خدا خواستم كه اگه صلاح و مصلحت ميدونه خودش شرايط رو طوري رقم بزنه كه انشالله سال ديگه شب قدر تو هم كنار من باشي .....از عصرش كه از امامزاده برگشته بوديم نميدونم چرا واسه اين شب دلشوره داشتم ...نخندي بهم اما راستش نگران بودم ، اخه از بچگي شنيده بودم كه اين شب تقدير ادم رو رقم ميزنند ، راستش نگران بودم كه خدا قراره از امسال تا سال ديگه رو برام چي بنويسه ؟؟ و اينكه فرداش بهت گفتم دلم از ديروز يه جوريه و دلشوره دارم اما توضيح ندادم چرا همين بود ....... اميدوارم خدا بهترين ها رو برامون رقم زده باشه ....

ديروز باز هم ما مهمون داشتيم ، ديروز روز خيلي خوبي بود ، احساس ميكردم دوباره اون 1كوچولو انرژيمون كه در اثر شرايط و فكر مشغوليهاي اين چند روزه يه كم ، كم شده بود دوباره سر جاش اومده بود و هردو دوباره با نشاط و پر انرژي و ديبونه بوديم .....خداروشكر .....ديروز خيلي خسته بودم ، از كار كه اومدم مامان بزرگم و ابجيا خونمون بودند ، اخه شب داييها و خاله ها دعوت بودند واسه افطار خونمون . اين چند روزه زياد نتونستم به مامان كمك كنم و خواهرا جور منم كشيدن ..... شما هم طبق معمول اكثر اوقات وقتي ما مهمون داريم اقاجونتون دعوتتون ميكنند ميريد اونجا ...قربونت برم خوب ما بايد همه چي مون مثل هم باشه خوب ...... عصري وقتي از سر كار برميگشتم داشتم به اين فكر ميكردم كه كاش ميشد مثل دو سال پيش ميرفتيم حميده خاتون ، جايي كه من و تو رو خدا اونجا توو تقدير هم نوشت ... اما ميدونستم واسه اينكه مهمون داريم اين كار عملي نيست ... چهارشنبه هم بدجور هوس كرده بودم و بدجور دلتنگ شده بودم واسه امام رضا و خيلي دوست داشتم كه هرطور شده يكي از شبهاي قدر برم اونجاو حتي اگه شده توو  حرم بخوابم و يه شبه برگردم ، اما وقتي به پدر گفتم هم واسه اينكه ميخواستم تنها برم و هم واسه اينكه گفتن انشالله بعد از ماه رمضون با مادرت ميفرستمون و تو هم گفتي اينجوري سختت ميشه نشد كه برم ...اما دلم خيلي زيارت ميخواست و خيلي دوست داشتم كه شب قدر توو يه جاي زيارتي باشم ... ساعت 8:30 بود ، بدجور مشغول پذيرايي بودم . شايسته بهم اس ام اس زد . گفت مياي امشب بريم يا حميده خاتون يا امامزاده عينعلي و زينعلي ؟ گفتم باكي ؟ گفت با مامانينا . گفتم بايد اجازه بگيرم .... نميدونستم كه ايا بهم اجازه ميدن يا نه ؟ اما خيلي دوست داشتم برم . از مامان پرسيدم گفت اخه مهمون داريم گفتم مامان اين شب رو نميخوام از دست بدم خواهش ميكنم گفت باشه من حرفي ندارم اما از پدرت اجازه بگير ...رفتم اروم به بابا گفتم، بعد از پرس وجوهاي پدرانه اجازه دادند . قرار شد ساعت 10:30 بيان دنبالم .....وايييييي كه نميدوني چقدر خوشحال بودم مهرداد خيلي خوشحال بودم .....بعد از دوسال دقيقا همون شب ، انگاري همه چي داشت برام زنده ميشد .....لحظه شماري مي كردم كه ساعت بشه 10:30. واي خدايا ، درسته كه امام رضا قسمتم نشده بود اما منو داشت ميفرستاد پيش خواهرش حميده خاتون ... اخ كه چه خواهر برادرايي ......قربونشون برم .....هم امامزاده حميده خاتون هم حضرت معصومه هم امام رضا ما رو هيچ وقت دست خالي نذاشتند ...و اين بار هم باز با تمام اميدم و حتي بيشتر از هميشه انگاري بال دراورده بودم و ميخواستم برم دوباره توو همون حياط بشينم و كلي كار داشتم اونجا .......ساعت 10:40 دقيقه شد .شايسته زنگ زد گفت بيا پايين .... مهمونا همه چشماشون گرد شد يهو من رو با مانتو و مقنعه ديدند اخه بهشون نگفته بودم ...وقتي رفتم واسه خداحافظي همه التماس گفتند مخصوصا خاله بزرگم كه دستم رو گرفته بود و ول نميكرد و هي ميگفت تو روخدا نرگس خيلي واسم دعا كنيااااا ...... نميدوني چقدر خوشحال بودم مهرداد كه دارم ميرم اونجا .....

رفتم پايين با بابا و بعدش خداحافظي كردم و رفتيم ... خداروشكر راه خلوت بود اما خيابون امامزاده غلغله بود .همش دعا دعا ميكردم كه توو حياط جا باشه كه بشينيم ، خيلي ها رو ديدم كه توو خيابون نشسته بودند . اما خداروشكر رفتيم و يه جا پيدا كرديم . زيرانداز نبرده بوديم و توو حياط روو زمين نشستيم .واي كه مهرداد نميدوني چقدر مراسمشون قشنگ بود و چه حالي داشتم .....هر از چند گاهي برميگشتم ، صحن و سراي امامزاده رو نگاهي ميكردم و باهاشون حرف ميزدم و ميگفتم من رو كه يادتون هست ؟ من همون كه دوسال پيش دقيقا همچين شبي يعني شب بيست و يكم اومدم با تموم نااميديها و با يه دل شكسته درخونتون و شما اونشب و همون شب جواب دلم رو داديد ..... قشنگ يادمه مهرداد وقتي شب از اونجا برگشته بودم باسحر و مامانينا رفته بوديم ، اومدم و اولين پيغامت رو توو كامپيوتر ديدم و من اونشب نميدونستم كه خدا حاجت دلم رو داده .........نميدونم شايد اونشب اينقدر خدارو با نااميدي صدا كردم و اينقدر درمونده بودم كه خدا تو رو از خواب بيدار كرد و نشوند پاي كامپيوتر و اولين وبلاگي كه باز كردي وبلاگ من بود و ..... شايد اونشب اگه خدا نميخواست جوابم رو بده هيچ وقت مهرداد و نرگسي توو زندگي واسمون قرار نميداد ، شايد اونشب اگه خدا نيم نگاهي به دل من و تو نميكرد الان ما اينجا توو دل همديگه نبوديم ....خدايا شكرت. دوباره نگاهي به امامزاده ميكردم و ميگفتم دوسال پيش جواب دلم رو از خدا گرفتيد و امسال هم باز  اين شب من رو دعوت كرديد پس شك ندارم كه خودتونم قراره از دلم پذيرايي كنيد وگرنه من اينجا نبودم .... يه نگاه ميكردم به قبر شهداي گمنامي كه اونجا هستند و 5نفر هستند . ميگفتم بهشون : من شنيدم كه اگه يه شهيد رو واسطه قرار بدي توو اين شبها امكان نداره خدا حاجتت رو نده ... حالا ميخوام شما 5تا رو به حق 5تن قسم بدم كه وساطتم رو بكنيد شما كه نزديكترين و محبوبترين نزد خدا هستيد ...اگه بخوام حرفاي دلم رو كه ديشب زدم بگم ميشه هزار هزار صفحه ..... اما امسال يه حال و هواي ديگه اي مهمون دلم بود ، امسال با تمام شوقم واسه اينكه خدابهم اجازه داده بود كه بازم شب قدر صداش بزنم ، شوقم واسه اينكه اجازه داده بود كه دوباره من و تو توو اين شب با هم صداش بزنيم ، اما يه اضطراب قشنگي هم بود واسه اينكه ببينم خدا برام و برامون چي رقم زده ؟؟ ميدوني مهرداد دقيقا مثل چه حالتي بود ؟ اين حالت ، اين دلشوره من رو ياد شب اعلام نتايج كنكور مينداخت ، ياد دلشوره اي كه وقت اعلام نتايج سفر حج دانشگاهمون داشتم كه نميدونستم ايا اسمم درمياد يانه ؟؟؟ يه دلشوره اي كه انگاري پشت يه در منتظر جواب يه نتيجه اي باشي ....... هم شيرين و هم .....ميدونم ميتوني درك كني قشنگ چي ميگم ..... چون من و تو تا الان چندباري از اين نوع دلشوره رو باهم تجربه كرديم ، مثل اعلام نتايج كنكور تو ، مثل اعلام نتيجه معافي سربازيت ، مثل اعلام نتيجه انتقاليت ......و اينا شبيه بود به دلشوره اي كه من امسال داشتم و مطمئن بودم كه اگه ازش قشنگ بخوام و بخواهيم دست خالي برمون نميگردونه و واسه همين فقط از خدا ميخواستم كه توو اين شبها اينقدر بهم جرات بده و اينقدر دلم رو با خودش پركنه واينقدر بهم اشك بده تا راحت بتونم ازش بخواهم و هرچي ميخوام باهاش حرف بزنم كه يه وقت پشيمون نباشم از اينكه چرا كم گذاشتم ؟؟؟ اين شبها ، شبهايي كه به هيچ قيمتي نبايد از دستشون داد ........ و حالا فقط يه شب از اين شبها مونده .....ميگن شب بيست و يكم خدا تقديرت رو امضا ميكنه و تصويب ميكنه و اين حديثي بود كه من از امام صادق خونده بودم و فرموده بودند كه شب بيست و سوم پرونده و تقديرت ميره واسه اجرا به دست فرشته ها ميرسه ...... خدا كنه كه خدا بهترين رو برامون نوشته باشه . داشتم با خودم فكر ميكردم كه گرچه خدا امسال ما رو به اون زندگي مشتركي كه هميشه اول مصلحت خودش رو خواستيم و بعد ازش درخواست كرديم رو امسال قسمتمون نكرد اما بهترين چيزي كه ميتونست بهمون بده اين بود كه اين يكسال تا اين شب قدر بهمون اجازه داده بود كه بازم باهم باشيم و بهترين روزها و شبها رو برامون توو پرونده مون نوشته بود و امسال بازهم از خودش اجازه گرفتم و خواستم به مصلحت خودش همه چي رو درست كنه و باز توو پرونده مون روزها وشبهاي قشنگ باهم بودن و باهم موندن رو بنويسه .....خيلي چيزا ازش خواستم و حالا باز چشم به اسمون ابي و ارامبخشش ميدوزيم تا ببينيم خدا برامون چي نوشته .....اميدوارم اينقدر خوب در خونش رو زده باشيم و اينقدر قشنگ صداش زده باشيم كه اونهم قشنگ جوابمون رو بده و دلشادمون كنه .. واسه همه دوستام همه و همه دعا كردم ....و مطمئنم كه بودند كساني كه توو اين شبها واسه من وتو گوشه اي از سفره دعاهاشون رو  پهن كرده باشند و اميدوارم خدا نگاهي به همه مون بكنه ، از اون نگاهاي قشنگ و مهربون كه توو اين دوسال هميشه به من وتو و عشقمون كرده و ميكنه .......اميدوارم به همه حاجات خيرمون برسيم و امسال سال دلخوشي و شادي برامون باشه ، سالي كه خدا بيشتر از هميشه لطفش رو در حقمون بكنه و ما هم هميشه مديون و سپاسگزارش باشيم .

راستي مهردادي من 2روز رو تونست روزه بگيره ، يكي پريروز و يكي امروز .... اما امشب يه كم بيحال شده بود و ميدونم كه دكتر نميذاره كه روزه بگيري ...عزيزدلم مهردادم ميدونم كه خيلي دوست داشتي امسال هم مثل هرسال روزه بگيري اما وقتي برات ضرر داره ، دعا ونماز كار روزه رو ميكنه .....دلت بايد با خدا باشه كه هست انشالله ....

عزيزم بيشتر مراقب خودت باش

امروز اولين روز از هفته است ، اميدوارم اين هفته ، هفته شنيدن خبراي خوش براي هردومون باشه .

دوستت دارم مهردادم .....

nightlywhispers

نرگس

nightlywhispers

http://nightlywhispers.blogfa.com

زمزمه های شبانه با تو

زمزمه های شبانه با تو

زمزمه های شبانه با تو

زمزمه های شبانه با تو

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ

template blog